احمد بن محمد ميبدى
538
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
تفسير ادبى و عرفانى سوره 65 آيه 0 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ - نام خداوندى لطف نشان ، كريم پيمان ، قديم احسان ، روشن برهان ، نام خداوندى ، دانندهء هر چيز ، سازندهء هر كار ، دارندهء هركس ، نام خداوندى كه كس را با وى انباز نه ، و كس را از وى بىنياز نه ! نام خداوندى كه زبانها ستايش به قدر سزاوارى او جست و نديد ، فهمها فرا عزّت او نرسيد عقلها از دريافت چگونگى او برميد . اى خدائى كه داناى هر ضميرى ، سرمايهء هر فقيرى ، چارهساز هر اسيرى ، عاصيان را عذرپذيرى ، افتادگان را دستگيرى ، در صنع بىنظيرى ، در حكم بىمشيرى ، در پادشاهى بىوزيرى اى من سگ كوى تو اگر بپذيرى ! سوره 65 آيه 1 1 - يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ . آيه . بيان حكم طلاق است ، هرچند طلاق در شرع مباح است ، خداوند آن را دوست ندارد ، رسول خدا فرمود : زن خواهيد و زناشوئى كنيد و طلاق مگوئيد و فراق مجوئيد كه از طلاق و فراق عرش خدا به لرزه درآيد ، و هر زنى كه بىگزندى و بىرنجى از شوهر خويش طلاق خواهد ، بوى بهشت به مشام او نرسد . لطيفه : نكاح سبب وصلت است و خدا وصال را دوست دارد ، و طلاق سبب فرقت است و خدا فراق را دشمن دارد ، عالم فراق را ديوار از مصيبت است ، و درياى فراق را آب خونابهء حسرت است و روز فرقت را آفتاب نيست و شب جدائى را روز نه . شربت تلخ فراق بر دست آن مطرود درگاه يعنى ابليس لعين نهادندى ، و از لعنت جامى ساختندى و از فراق در آن شراب افكندى و آن را جمله دركشيدى كه جرعتى از آن به سر نيامد ! قدح شراب كافران پر از شربت فراق بود و قدح شراب مؤمنان پس از شربت وصال بود . قدح رحمت پرشربت وصال از كف اقبال با بدرقهء افضال به جان مصطفى فرستاد و قدح كفر از دست عدل به صفت اذلال ، به ابليس مهجور داد . رابعه عدوى گفته : كفر طعم فراق دارد و ايمان لذّت وصال ، اين طعم و اين لذّت فرداى قيامت پديد آيد كه در آن عرصهء سياست گروهى گويند : فراقى است بىوصال و قومى ديگر گويند : وصالى است بىپايان و اين سوختگان فراق همىگويند : فراق او ز زمانى هزار روز آرد * بلاى او ز شبى صد هزار سال كند و افروختگان وصال همىگويند : سراى پردهء وصلت كشيد روز وصال * به طبلِ رحلت برزد فراق يار ، دوال سوره 65 آيه 2 2 - وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً . آيه . روزى مردى نزد عمر خليفه رفت و از او ارجاع شغلى خواست ، خليفه گفت : قرآن دانى ؟ گفت : ندانم كه بما نياموختهاند ، خليفه گفت : ما كار به كسى كه قرآن نداند ندهيم ، آن مرد به اميد آنكه خليفه او را كارى دهد قرآن خواندن آموخت ، و از دانستن قرآن به جائى رسيد كه در دل او نه حرص كار و نه درخواست ديدار خليفه ماند ! - چندى بگذشت ، روزى خليفه او را ديد پرسيد : سراغ ما نيامدى و از ما دورى كردى ! گفت : اى امير مؤمنان تو كسى نباشى كه مردم از تو دورى كنند ، ليكن چون من قرآن بياموختم چنان توانگر گشتم كه از خلق و از عمل بىنياز شدم ، خليفه پرسيد كدام آيت است كه